@خارج@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خارج خارج کهکشانى خارج از خارج از کشور خارج از احساس عادى خارج از اخلاق خارج از اعداد محدود خارج از بدن خارج از بورس فروخته شده خارج از تير رس بودن خارج از جاده و شارع اصلى خارج از جهان مادى خارج از حدود خارج از حدود اختيارات قانونى خارج از حدود معمولى خارج از حرفه يا فن خاصى خارج از حصار شهر خارج از خدمت خارج از خط خارج از دسترس خارج از رسم خارج از سلک روحانيت خارج از صحنه نمايش خارج از صلاحيت قضايى خارج از قلمرو چيزى خارج از قواعد موسيقى واژه هاى شامل خارج ـ (122) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5