@خراب@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خراب کارشکنى و خراب کارى ... بازى ديگران را خراب مى کند از زير خراب کردن با اژدر خراب کردن با دژکوب خراب کردن ترقه خراب خراب کردن خراب کننده خراب شدن خراب شدنى خراب شده توسط باد خراب نشدنى خراب نشدنى در اثر هوا داراى روحيه خراب و آشفته زن خراب زياد در آفتاب ماندن و خراب شدن فکر کسى را خراب کردن قابل خراب کردن ... داند زن او خراب و فاحشه است مست و خراب هر چيز خراب