@خرد@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خرد خرد تغيير خرد خرد خرد خرد آشاميدن خرد خرد تمام کردن خرد خوار خرد ساختن خرد شدن خرد شدن سنگها در اثر آب و هوا خرد شده خرد شونده خرد نشدنى خرد نشو خرد هسته خرد و قطعه قطعه کردن خرد و متلاشى شدن روزنه يا سوراخ بسيار ريز و خرد صداى خرد کردن يا خرد ... ضد خرد شدن ضربت خرد کننده عمل خرد کردن يا آسياب کردن يخ خرد کن واژه هاى شامل خرد ـ (46) : 1 , 2