@خسته@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خسته کار سخت و خسته کننده کاملاً خسته کردن بسيار خسته خسته کردن خسته کردن يا شدن خسته کننده خسته کننده اعصاب خسته خانه خسته شدن خسته نشدنى خسته نشده خسته و کوفته خسته و مانده در اثر سفر خسته و مانده شدن زياد خسته کردن زياده خسته کردن سخن يا نامه دراز و خسته کننده طولانى و خسته کننده قسمت خسته کننده يکنواخت و خسته کننده يابو يا اسب خسته