@خشک@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خشک پيل خشک چهارچوب پارچه خشک کنى چهره خشک و بيحالت چيز خشک و ترد ... و نمک زده خشک شده در آفتاب گوشت خوک و يا گوشت گاو خشک شده گياه خشک کرده ... کننده در نواحى خشک و بى آب گيره چهارچوب پارچه خشک کنى کاغذ خشک کن کاغذ مرکب خشک کن نرم و ... کاملاً خشک کله خشک کلوچه خشک کهنه ظرف خشک کنى کومه علف خشک کومه مخروطى از علف خشک آب خشک کن آدم کله خشک آدم کله خشک و احمق آماس خشک ناى اجناس خشک اخلاقا خشک با پاى خشک با کفش خشک واژه هاى شامل خشک ـ (122) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5