@خشک@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خشک خشک تر خشک ترين خشک داراى مقدار خيلى کمى الکل خشک ريش خشک زى خشک سالى خشک شد خشک شدن خشک شده به وسيله انجماد سخت خشک شويى خشک شويى کردن خشک مغز خشک ناى خشک ناى شناسى خشک و گرم خشک و سرد خشک و غير شفاف شدن ملتحمه چشم خشک و مصنوعى کردن داراى ظاهر خشک و پلاسيده در آفتاب خشک شده در جاى خشک نگهداشتن درجاى خود خشک شدن ... گرجستانى که چوبش خشک و داراى قيراست ... درخت خشک و صاف دستگاه علف خشک کنى واژه هاى شامل خشک ـ (122) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5