@خطى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خطى گراور خطى کاتب نسخه هاى خطى کاوش خطى کتاب خطى آرايه خطى انباره برون خطى انباره درون خطى با گرافيک و طرح خطى ثبت کردن برنامه ريزى خطى برنامه ريزى غير خطى برون خطى به طور خطى تک خطى تعويض کننده خطى خط خطى خط خطى کردن خط خطى يا راه راه خطى که قرنيه چشم را ... خطى که نقاط داراى ... خطى بر روى نقشه که ... خطى بودن خوش خطى درون خطى ديد خطى راست خطى واژه هاى شامل خطى ـ (45) : 1 , 2