@خلاف@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خلاف کار خلاف قانون بر خلاف اصول طبيعت بر خلاف قانون اساسى خلاف گويى خلاف کارى خلاف انتظارى خلاف جهت باد خلاف حقيقت خلاف شرع خلاف عرف خلاف قاعده خلاف منطق خلاف موازين انصاف خلاف موازين علمى خلاف ميل کسى رفتار کردن خلاف واقع خلاف وجدان در خلاف جهت ساعت عمل خلاف عقل عنصر مادى جرم و عمل خلاف قانون