@خلق@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خلق کج خلق کج خلق کردن از نو خلق کردن بد خلق به سر خلق آوردن حکومت توده خلق خلق کردن خلق الساعه خلق شدن خلق مجدد خلق ناگهانى خوش خلق داراى خلق گرفته در انديشه حوائج خلق دوباره خلق شدن يا کردن زنى که واسطه بين خدا و خلق باشد ... سمبوليک آثارى خلق مى کند وابسته به خلق اسطوره