@خود@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خود پا از حد خود فراتر نهادن پاداش دهنده به خود پافشار در عقيده خود پايا در نفس خود پرچم کوچک بالاى زره يا کلاه خود پست سازى يا تحقير خود ... بيگانه در مسير خود مى گيرد پيش خود اظهار شده پيش خود تحصيل کرده پيش خود خنديدن پيش خود درس خوانده پيش خود مجسم سازى پيش خود ياد گرفته ... است به معنى خود و وابسته به ... پيوند از جنس خود ... بافت وجودى مشابه با خود چکى که بانک عهده خود بکشد چشم خود را بستن ... که گوسفندان خود را با ... ... روى کامپيوتر خود بر روى ... گرده افشانى خود به خود گياه گفتگو با خود گفته خود را تکذيب کردن گمراه شده توسط نفس خود گناهان خود را اعتراف کردن واژه هاى شامل خود ـ (572) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23