@خود@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه خود از خود بى خود از خود بى خود کردن از خود بى خود شدن از خود بيخود از خود بيخود کردن از خود بيخود کننده از خود بيخود شدن از خود بيخود شده از خود بيخودى از خود دور کردن از خود راضى از خود راضى گرى از خود سلب کردن از خود ندانستن از روى خود خواهى از طرف خود از فرط خوشى از خود بيخود شد از قبيله خود جدا شدن از مجراى خود بيرون انداختن از مسلک خود دست کشيدن از مسير خود منحرف شدن از نو به مقام اوليه خود رساندن ازدواج کننده با پست تراز خود ... با زن برادر متوفاى خود استاد در کار خود واژه هاى شامل خود ـ (572) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23