@داخل@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه داخل داخل شدن در داخل شهرى داخل شونده داخل عصبى داخل عضويت شدن داخل مرز داخل معده کردن داخل نشدنى داخل و يا توى چيزى داخل وريدى ... بلندى هايى شبيه داخل صدف ... محکم شده از داخل آرواره در کارهاى مالى داخل شدن در داخل در داخل خط در داخل ذرات درهم داخل شونده و نفوذ ... دستگاه مخابره داخل ساختمان دوباره داخل شونده روى يا داخل شيار داخل پيچ و مهره فشار هواى داخل سفينه را ... فضاى داخل خليج يا درياچه قابل لقاح در داخل خود ... قندى که داخل ذرات نشاسته ... واژه هاى شامل داخل ـ (59) : 1 , 2 , 3