@داخلى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه داخلى پرده داخلى هاگ پزشک امراض داخلى پوسته داخلى تخم پوشش يا اندود داخلى سقف کارمند داخلى اتصالى داخلى اثاثه يا لوازم داخلى اسباب معاينه داخلى معده استقلال داخلى اصطکاک و مبارزات داخلى اعضاى داخلى اعضاى داخلى حيوان يا انسان انگل داخلى انگل هاى داخلى به طور ... انباره داخلى تراوش داخلى ترشح درونى يا داخلى تودوزى و تزيينات داخلى اتومبيل جنگ داخلى جور کردن داخلى حکومت داخلى حساب داخلى ... به گوش داخلى منتقل مى ... داخلى کردن داخلى ترين واژه هاى شامل داخلى ـ (59) : 1 , 2 , 3