ازدحام کردن
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- فعل گِرد آمدنِ جمعیت در جایی همراه با بینظمی و فشار و سر و صدا.
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary crowd ; flock ; huddle ; mob ; overcrowd ; press ; scrouge ; sserry ; swarm ; throng
- فعل : تحتالشعاع قرار دادن صدایی، صدای دیگر را.