@درياى@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه درياى ... رودى که به درياى خزر مى ريزد توفان سخت درياى چين در درياى تفکر غوطه ور شدن درياى آزاد درياى آزاد خارج از مرز کشور درياى بالتيک در شمال اروپا درياى بسته درياى متلاطم درياى مديترانه شبيه درياى سياه غاز درياى شمالى مربوط به درياى اژه مربوط به درياى عميق منطقه آب آزاد در يک درياى يخ نوعى قاز درياى شمالى وابسته به درياى کاريب وابسته به درياى سياه وابسته به درياى مديترانه