@دريايى@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دريايى منظره دريايى موريانه دريايى ميل دريايى ناوبان يکم نيروى دريايى نجم البحر يا ستاره دريايى نهنگ کوچک دريايى نهنگ دريايى قطب شمال نور افکن دريايى نوعى اردک دريايى نوعى جلبک يا علف دريايى نوعى حلزون دريايى نوعى ماهى خاردار دريايى نيروى دريايى ... پنجاه حورى دريايى که دختران ... هواپيماى دريايى وابسته به بازرگانى دريايى وابسته به خرچنگ هاى دريايى وابسته به نيروى دريايى ... بخدمت لشکرى يا دريايى کردن واژه هاى شامل دريايى ـ (119) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5