@درک@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه درک چيز درک شده احساس و درک ... قياس عقلانى فکر درک نمود با احساسات درک کردن درک کردن درک کردنى درک کننده درک اندک درک جزيى درک قدر يا ب هاى چيزى درک مستقيم درک نکردنى درک نفس درک يا فهم امرى که واقع شده روحيه کسى را درک کردن عدم درک غير قابل درک فاقد درک عقلانى قابل درک قابليت درک قادر به درک سخن نبودن قوه درک مبنى بر درک يا انتقال مستقيم مستقيما درک کننده منطقه قدرت يا درک واژه هاى شامل درک ـ (27) : 1 , 2