@دست@11
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دست دست زدن آهسته دست زدن به دست ساخته دست شويى آشپزخانه دست عالى و پر امتياز دست فروش دست فول دست قوى دست مالى دست مالى کردن دست نگاه داشتن دست نارسى دست نامزدى دست نخورده دست نزده دست نشاندگى دست نشانده دست نوازش بر سر کسى کشيدن دست ها بزمين و پاها در هوا دست و پا چلفتى دست و پا کردن دست و پا زدن دست و پا شکسته حرف زدن دست و پادار دست و پاى گرفتن واژه هاى شامل دست ـ (376) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16