@دست@13
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دست رو به بالا کردن دست روى چهار دست و پا خم شدن روى دست کسى رفتن زبر دست زره مخصوص دست زير دست زير دست نواز سگ کوچک و دست آموز چينى سگ دست آموز سبک دست سخن دست و پا شکسته سر دست سر و دست سروسينه و دست اسب ... و استخوان به دست مى آيد سم دست چهارپايان سنگين دست سند دست نويس سندرسمى که به دست شخص ثالثى سپرده ... شاه يا سلطان دست نشانده ... پرسوس از دست غولى نجات ... شخص دست چپى صداى دست زدن صنعت دست ضربه با پشت دست واژه هاى شامل دست ـ (376) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16