@دست@8
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دست دست گرم کن دست گرمى بازى کردن دست کارى دست کارى کردن دست کارى تکميلى دست کج دست کسى را بستن دست کشيدن دست کشيدن از دست کشيدن روى دست کم دست کم گرفتن دست آخر دست آموز دست آورد دست از کنترل برداشتن دست اشتباه دادن دست افزار دست افشانى دست انداختن دست انداختن کسى دست انداختن تقليدى دست انداختن شخص دست انداختن و متلک گفتن دست انداز واژه هاى شامل دست ـ (376) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16