@دست@9
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دست دست انداز جاده دست انداز داشتن دست انداز يا جاى چرخ درجاده دست اندازدار دست اندازى دست اندازى کردن دست اول دست باز دست باف دست بافت دست بالا دست بالا گرفتن دست برداشتن از دست بردن در دست بسر کردن دست بلند دست بند دست بند آهنين دست بند زدن دست بند مجرمين دست به گريبان دست به گريبان شدن دست به گريبان شدن با دست به گريبانى دست به کار واژه هاى شامل دست ـ (376) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16