@دستور@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دستور دستور دادن دستور دهنده دستور زبان دستور زبان مبهم دستور زبان منظم دستور سازى دستور عدم پرداخت چک به بانک دستور نامه دستور نوشته ورود و ... رمز دستور ريز دستور شبه دستور العمل شبه دستور الملها علم دستور قالب دستور متخصص دستور زبان متضمن دستور مطابق قواعد دستور منتظر دستور مواد دستور جلسه واژه هاى شامل دستور ـ (45) : 1 , 2