@دفع@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دفع ايجاد دود براى دفع حشرات به دفع الوقت گذراندن حالت دفع حشرات موذى را دفع نمودن دستگاه دفع پارازيت دفع کردن دفع کردن حمله حريف دفع آفات دفع آفات کردن دفع ادرار دفع بول کردن دفع حشرات دفع حمله دفع ستم کردن از دفع سم دفع شدن دفع شدنى دفع شهوت زنى با زن ديگر دفع مايعات دفع مسموميت دفع يا پيشگيرى فقدان قدرت دفع ادرار قابل دفع يا اخراج ... عفونى براى دفع آفات به ... مربوط به دفع فضولات واژه هاى شامل دفع ـ (27) : 1 , 2