@دلمه@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دلمه تبديل به دلمه يا ژلاتين کردن خوراک دلمه دلمه گياهى دلمه کردن دلمه کرده دلمه بستن زخم دلمه بسته دلمه شدگى دلمه شدن دلمه شدن نسوج در اثر حرارت دلمه شدنى دلمه شده دلمه شونده دلمه مانند شير دلمه مرغ دلمه کرده مواد دلمه يا لخته کننده نوعى پنير دلمه شده