@دم@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دم بيخ دم ... و از زير دم اسب مى گذرد تبر دو دم ... بدن ببر و دم مار داشته است ... انداخته پخته يا دم کرده باشند خرخر اسب هنگام دم زدن داراى کام و زبانه دم کبوترى داراى دم قرينه دانه دم درهمان دم دم چترى دم چلچله اى دم گرفتن دم گيره دم کردن دم کرده دم کشيدن دم کل دم کوتاه دم آخر را گذراندن دم اسب که پايين آن ... دم انبوه و پشمالوى سگ دم بدم دم برآوردن دم تکان دادن واژه هاى شامل دم ـ (94) : 1 , 2 , 3 , 4