@دهن@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دهن چنگ دهن گير کوزه دهن گشاد کوزه دهن گشاد دسته دار قديمى از دهن يا بينى جارى شدن بد دهن تنگ دهن گشاد خوش دهن داراى دهن باز در حال دهن دره در دهن کسى را گذاشتن دهن پر دهن گشاد دهن گير دهن کجى دهن کجى کردن دهن باز کردن دهن بين دهن دره دهن دره کردن دهن دريده زن بد دهن شيشه دهن گشاد هرزه دهن يک دهن غذا