@دود@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دود دود زدن ماهى و غيره دود مه دود و يا بخار دود يا بوى قوى ران نمک زده و دود زده خوک سوختن و دود کردن ... که از آن دود و بخار متصاعد ... ضد دود غير قابل نفوذ دود ... يا استخوان دود داده شانه ... محل دود دادن گوشت ماهى ... ... در اثر دود يا بخارهاى ... هواى آلوده به دود و بخار واژه هاى شامل دود ـ (38) : 1 , 2