@دور@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دور پاسگاه دور افتاده پايانه دور دست پرت و دور افتاده پردازش از دور پرده ى دور جنين پيشانه دور دست چاپگر راه دور چربى سخت دور کليه و کمر گوسفند چرخ دنده چرخان به دور محور چرخش به دور چشم بد دور چندى سنجى از راه دور چيز دور انداخته چيزى که مى پيچد يا دور مى زند گچ برى دور بخارى گردش به دور گردنده به دور کسى که دور مى زند ... يا چيزى که دور بدن شخصى بسته ... کنترل از دور کيسه زرده دور تا دور جنين ... از ريشتن به دور دوک مى پيچند ... از مسافت دور بدون دخالت ... ... پوچ را از کسى دور کردن ادخال کار از دور واژه هاى شامل دور ـ (188) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8