@دور@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دور به دور چيزى به طور ... به دور انداختن به دور محور گشتن به دور محور ثابتى گشتن به دور مدار معينى گشتن به دور مدارى گشتن به فراوانى دور توپ دريايى دور رس يا ساحلى ... درميدان شهر به دور آن مى رقصند جاى پرت و دور افتاده جاى دور افتاده جلوه گرى از دور جنگل هاى دور افتاده حاشيه چرمى دور چيزى حرارت سنج از مسافات دور حروفچينى از دور ... جلو آمده از خود دور کردن حصار يا چينه کشيدن دور حلقه دور چليک حلقه زرين دور کلاه حلقه نور دور خورشيد خز دور گردن و سردست خم دور خيلى دور داراى چهار دور يا دوره واژه هاى شامل دور ـ (188) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8