@دور@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دور دانه دور زخم در زمانى بسيار دور درجزيره دور افتاده يا ... درفاصله اى دور دستگاه مخابره عکس از مسافات دور دستيلبى از دور دو دور مسابقه يک تيم در يک روز دوار به دور خورشيد دور پردازى دور چرخاندن دور چيزى پيچيدن دور چيزى گرديدن دور گرد دور گرديدن دور گرفتن دور گرفته شده دور گشتى دور گيرنده دور کردن دور کردن از دور کمر دور کننده دور آخر دور از دور از کرانه واژه هاى شامل دور ـ (188) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8