@دور@7
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دور رقم قرضى دور گشتى ريل راه آهن خيلى دور از هم ساختمان دور افتاده و ... ... اى که به دور بدن مى پيچند ... شلجمى به دور خود تشکيل ... شهر کوچک و دور افتاده عکسبردارى از مسافات دور عازم ناحيه دور دست عضله دور کننده ... انفجار مرمى از مسافت دور قسمت دور از مرکز بال پرنده مکالمات تلفنى از راه دور ... کيفيات واقعى هنر دور است ... گيرنده پيام از مسافات دور ماشين تحرير راه دور محور کوچکى که چيزى دور آن بگردد ... و غيره از مسافات دور مربوط به آينده دور مزرعه دور افتاده مسافرت دور ... حياط پهلويى يا دور افتاده منظره مشهود از مسافت دور ... وقتى به دور پيچ پيچيده ... ... دفاع منطقه دور پايگاه سوم ... نژاد دور افتاده يا منزوى ... واژه هاى شامل دور ـ (188) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8