@دوست@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دوست دوست بودن دوست دار مواد گنديده دوست داشتن دوست داشتنى دوست دو رو دوست صميمى دوست نداشتن دوست نداشتنى دوست همراز دوست يک دل و يک زبان دوست يونان دولت هاى متحابه و دوست رنگ دوست زن دوست بودن سرما دوست شخص موسيقى دوست شيرينى دوست صلح دوست فرانسه دوست لباس دوست ملت دوست موجود خون دوست ميهن دوست نظافت دوست همنوع دوست واژه هاى شامل دوست ـ (53) : 1 , 2 , 3