@ديدن@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ديدن ... غيب گويى با ديدن خطوط کف دست آلتى براى ديدن اعماق دريا اتفاقا ديدن اجمالا ديدن از ديدن محروم کردن با دقت ديدن به يک نظر ديدن بيش از حد نور ديدن تدارک ديدن تهيه ديدن تهيه مقدمات را ديدن خواب ديدن درخواب ديدن دررويا ديدن ديدن کردن از ديدن کننده ديدن مناظر رويا ديدن سان ديدن صداى شکارچى در موقع ديدن روباه صدمه ديدن ضربت ديدن طالع ديدن قابليت ديدن قبلا تهيه ديدن واژه هاى شامل ديدن ـ (26) : 1 , 2