@دير@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه دير آبجو دير رس اندکى دير ... در آن خون دير لخته مى شود ... تا دير گاه تا دير وقت دير پائيدن دير کار دير کردن دير آمدن دير آمده دير آموز دير آينده دير از خواب بلند شدن دير باور دير باورى دير جنب دير رس دير رفتن دير شکوفا دير شدن دير غضب دير فهم دير فهميدن دير مانند دير هضمى واژه هاى شامل دير ـ (29) : 1 , 2