@ديگرى@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه ديگرى حق عبور از روى ملک ديگرى ... انسان يا جانور ديگرى ... بدن موجود زنده ديگرى ... و کارنده در محل ديگرى خود را به جاى ديگرى جا زدن خود را به جاى ديگرى قلمداد کردن خيلى جلوتر از ديگرى افتادن ... يکى حقيقى ديگرى دروغين در کار ديگرى مداخله کردن در آب يا چيز ديگرى فرو بردن ... در محل ديگرى رسوب شدن ... درجاى ديگرى نشاندن ... نيرو به دستگاه ديگرى ... و شربت و مواد ديگرى ذکر کلمه اى بمنظور ديگرى رل ديگرى بازى کردن ... کننده در درون چيز ديگرى ستاره ى تابع ستاره ى ديگرى ستايش چند خدا يکى پس از ديگرى سلطنت تابع سلطنت ديگرى ضبط مال ديگرى ... سبب عطف توجه ديگرى شود عاريه اى بسته به ميل ديگرى عمل ترکيب اکسيژن با جسم ديگرى فاسد کننده اخلاق ديگرى واژه هاى شامل ديگرى ـ (93) : 1 , 2 , 3 , 4