@رئيس@1

زبان مبدأ: فارسی

معنی فارسی

  1. واژه‌نامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رئيس ... است به معنى رئيس و کبير و ... ... پادشاه يا رئيس موثر است افسر رئيس دادگاه ... پادشاه و رئيس مجلس اعيان ... به عنوان رئيس تشريفات عمل کردن خانم رئيس رئيس پست رئيس پست خانه رئيس پوشالى رئيس گود رئيس کارفرما رئيس کشتى رئيس کلانترى رئيس کليسا يا دانشکده رئيس آموزشگاه رئيس اسکله رئيس ايستگاه رئيس بخش دادگاه رئيس بدعت کاران و مرتدين رئيس بندر رئيس بى نفوذ رئيس تشريفات رئيس تشريفات کردن رئيس تشريفات شدن رئيس جمهور واژه هاى شامل رئيس ـ (65) : 1 , 2 , 3
{{ err }}

{{ metaLine || "واژه‌نامه فارسی‌طور و دیکشنری اروپایی" }}

یک حرف از الفبا را بزنید یا واژه را جستجو کنید.

واژه‌ای در این بخش پیدا نشد.

ترجمه به انگلیسی از دیکشنری‌های بارگذاری‌شده

{{ entry.headword }}

/{{ entry.ipa }}/

{{ entryLat ? "ترجمه به فارسی" : "معنی فارسی" }}

  1. {{ sn.pos }}
    ویژه
    {{ sn.n }}.{{ sn.gloss }}

    {{ sn.example }}

{{ entry.etymology }}

ترجمه به انگلیسی

ترجمه به فرانسه

تعاریف ویکی‌واژه CC BY-SA است؛ موارد «واژه‌نامه» مال حساب شماست مگر عمومی منتشر شود.

کاربران

سطح عمومی، ویژه، ویرایشگر، مدیر. نقش ارشد عوض نمی‌شود.

  • {{ u.name || u.mobile }} {{ u.mobile }}
    ارشد

واژه‌نامه من

فهرست واژگان را به حساب خودتان بچسبانید. عضو عمومی فقط فهرست خصوصی دارد.

جداکننده: تب، = یا |. ستون سوم تب‌دار یادداشت است. خط‌هایی که با # شروع شوند نادیده گرفته می‌شوند.

{{ gMsg }}

  • {{ g.name }} {{ g.lang }} · {{ g.term_count }} واژه · {{ g.visibility }}