@رئيس@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رئيس ... است به معنى رئيس و کبير و ... ... پادشاه يا رئيس موثر است افسر رئيس دادگاه ... پادشاه و رئيس مجلس اعيان ... به عنوان رئيس تشريفات عمل کردن خانم رئيس رئيس پست رئيس پست خانه رئيس پوشالى رئيس گود رئيس کارفرما رئيس کشتى رئيس کلانترى رئيس کليسا يا دانشکده رئيس آموزشگاه رئيس اسکله رئيس ايستگاه رئيس بخش دادگاه رئيس بدعت کاران و مرتدين رئيس بندر رئيس بى نفوذ رئيس تشريفات رئيس تشريفات کردن رئيس تشريفات شدن رئيس جمهور واژه هاى شامل رئيس ـ (65) : 1 , 2 , 3