@رئيس@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رئيس رئيس خانواده رئيس خلوت رئيس دادگاه رئيس دانشگاه رئيس دسته ده نفرى رئيس دسته صد نفر رئيس دسته ى موزيک رئيس دفتر رئيس دولت رئيس رافضيون رئيس راهبان رئيس روحانى رئيس ستاد رئيس سيرک رئيس شهردارى رئيس صنف رئيس صومعه رئيس قبيله رئيس قسمت پزشکى ارتش رئيس قطار رئيس لنگرگاه رئيس مجلس شورا رئيس محوطه بارانداز راه آهن رئيس وار رفتار کردن رئيس يا استاد يا عضو دانشکده واژه هاى شامل رئيس ـ (65) : 1 , 2 , 3