@راست@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه راست چرخش به طرف چپ و راست گردش به طرف قطب راست گلوکز راست گرد گلوکز راست بر گوزن راست شاخ نر دوساله گوش ها را تيز و راست کردن کاملاً راست کوک چپ و راست کوک چپ و راست زدن ... و چپ و راست در حاشيه دوزى آدم راست دست آدم ساده لوح و رک و راست از راه راست به در کردن باشرف بودن رک و راست بخيه دوزى بچپ و راست به کار برنده ى دست راست به شکل راست گوشه به طرف راست حرکت کردن جناح راست حشره راست بال حشره راست بال امريکايى خار ريز و راست و شکننده خط راست داراى کرک و ابريشم هاى راست داراى تخمک راست واژه هاى شامل راست ـ (69) : 1 , 2 , 3