@رساندن@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رساندن پشت درپشت چيزى را رساندن پى درپى و بتواتر چيزى را رساندن آذوقه رساندن آزار رساندن آسيب رساندن از نو به مقام اوليه خود رساندن با اشاره رساندن با زحمت به انجام رساندن باطلاع عمومى رساندن بانرمى و ملايمت بفروش رساندن بتصويب رساندن بتواتر رساندن بتوان رساندن بحد اعلى رساندن بحد افراط رساندن بحد بلوغ يا رشد رساندن بمصرف رساندن به پايان رساندن به انجام رساندن به حداقل رساندن به ظهور رساندن به قتل رساندن به مرحله نهايى رساندن به نتيجه رساندن حضور به هم رساندن واژه هاى شامل رساندن ـ (38) : 1 , 2