@رشته@3
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رشته رشته رشته کردن رشته رشته سازى رشته رشته شدن رشته رشد کننده قارچ رشته عصبى رشته فرعى رشته فرنگى رشته فرنگى لوله لوله و کوتاه رشته ليفى رشته مانند رشته مسلسل رشته مغزى و ستون فقراتى رشته نمادى رشته هاى درهم و بر ... رشته هاى صوتى يا آوايى رشته هاى نخ را به ... رشته يا وسيله بستن رشته يادداشت رنده مخصوص رشته کردن سيب ... ريشه يا رشته باريکى که ... ساختمان ليفى و رشته اى ... از انت هاى رشته هاى طناب سر رشته دار سنگ معدنى داراى رشته هاى بلند شيشه رشته مانند واژه هاى شامل رشته ـ (87) : 1 , 2 , 3 , 4