@رشد@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رشد چشم رشد نکرده و ناقص کاملاً رشد کرده کاملاً رشد نکرده کند و بد رشد کننده کندى رشد جسمانى و عقلانى از رشد بازماندن از طرف سر رشد کننده اساس و پايه ى رشد بعدى اندازه گيرى رشد موجودات انسان يا حيوان رشد نکرده و ضعيف ... دارى که رشد آنها شبيه ... بحد بلوغ يا رشد رساندن به حد رشد رسيده تکرار رشد و نمو تاريخچه رشد و رويش موجودات تعادل و تساوى در رشد تواما رشد کردن ... که روى انگلى رشد و نمو کند جلوگيرى از رشد و ازدياد ... ... در مراحل مختلف رشد خود حيوان رشد نکرده ... آن هيچ درختى رشد نميکند داراى رشد سريع داراى رشد مشترک يا هماهنگ درخت يا بوته کوتاه و رشد نکرده واژه هاى شامل رشد ـ (90) : 1 , 2 , 3 , 4