@رفع@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رفع کاشف عيب و نقص و رفع کننده آن رفع پيچيدگى و ابهام رفع کردن رفع کردن مسموميت رفع کننده ادعا يا مسئوليت رفع کننده بوى بد رفع اوهام رفع بسيج عمومى رفع توهم رفع خسارت رفع خستگى رفع زحمت رفع شدنى رفع طلسم کردن رفع عيب رفع مزاحمت کننده رفع ممانعت کردن رفع نگرانى رفع نقاهت کردن رفع نمودن رفع نياز کردن سوت رفع خطر هوايى علامت رفع خطر قابل رفع