@رو@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رو پر رو پس رو پشت و رو پشت و رو کردن پشت و رو کردن از نو برگرداندن پشت و رو کردنى پوينده لکه اى تند رو پياده رو پياده رو پردرخت و سايه دار پيراهن رو چپ رو چرخش بمنظور رو به رو شدن ... گشاده رو کسى را از رو به در کردن کشتى کناره رو کشتى رو کف رو کم رو کودکستان رو آب رو آدم دو رو آدم طفره رو آدم معتدل و ميانه رو آدم ميانه رو آفتاب رو واژه هاى شامل رو ـ (149) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6