@رو@4
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رو رو گرفت پويا رو کردن به رو کننده به سوى درون رو آمدن آب و مايع رو بافتاب رو بال رو بردارى رو بردارى کردن رو بزوال رو بزوال گذاردن رو بساحل رو بشمال رو بنقصان رو به پايين رو به کاهش گذاشتن رو به انحطاط رو به بالا کردن دست رو به بدر رفتن رو به بيرون رو به تعالى نهادن رو به جلو رو به جنوب رو به خرابى نهادن رو به درون رو به رو واژه هاى شامل رو ـ (149) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6