@رو@5
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه رو رو به رو ايستادن رو به رو دشنام دادن رو به رو شدن رو به رو شدن با رو به روى هم قرار دادن رو به شمال رو به فساد رو به فساد رونده رو به مشرق رو به ويرانى رو دامنى رو در رو رو در رويى رو دماغى رو رو رو زنى رو سفيدى رو لباسى بچگانه رو نشان ندادن رو نشينى زياده رو زير و رو زير و رو کردن زير و رو شدن سگ رو واژه هاى شامل رو ـ (149) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6