@روح@1
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه روح پى درپى روح دميدن در چون روح بر خانه ها و غيره سرزدن از روح پليد رها کردن ... ... وحشى داراى روح بوده و ... ... اين که روح اساس زندگى ... اعتقاد به عالم روح و تجسم ارواح ... ... به وجود روح انسانى در ... اعتقاد به وجود روح و بازگشت ارواح ... با روح با روح شدن بى حس و بى روح کردن بى روح تجسم روح تجسم واضح روح تند و با روح حلول روح متوفى در بدن ... حلول روح مرده در بدن ... داراى روح پليد داراى روح کردن داراى روح خودسرى و جسارت داراى روح شيطانى کردن داراى روح نظامى کردن داراى قيافه جامد و بى روح دل مرده و بى روح روح پاک يا دانشمند واژه هاى شامل روح ـ (66) : 1 , 2 , 3