@روشن@2
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه روشن روشن از فروغ آفتاب روشن بين روشن بينى روشن بينى قبلى روشن ساختن روشن سازى روشن شدن روشن شده روشن شده از نور ستاره روشن ضميران روشن فکر روشن فکر کردن روشن فکر ساختن روشن فکران روشن فکرى روشن نگاه داشت روشن نکردنى روشن نبودن مه روشن و تازه کردن روشن و خاموش شدن روشن و شفاف سايه روشن شرح روشن و نمودار شهاب روشن غير روشن واژه هاى شامل روشن ـ (68) : 1 , 2 , 3