@روى@15
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه روى روى درهم کشيدن روى دست کسى رفتن روى دهنده روى دو پا بلند شدن روى زمين کشيدن روى زمين کشيدن و چرک کردن روى زمين توليد شده روى زمينى روى زمين خوابيده روى سکه روى سکوب بلند قرار دادن روى ساحل روى سندان کوبيدن روى سيخ يا انبر کباب کردن روى شکم خوابيده روى صحنه ى نمايش ظاهرشدن روى صفحه اى گراور کردن روى صفر ميزان کردن روى طبل روى ماشين بولدوزر کار کردن روى محور گرديده روى معده روى ميز گذاشتن روى ميز زدن روى نوار ضبط صوت صدا ... روى نيمکت يا مسند ... واژه هاى شامل روى ـ (551) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23