@روى@16
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه روى روى هر چيزى روى هم روى هم چاپ کردن روى هم افت روى هم افتادن روى هم افتاده روى هم انباشتن روى هم خوابيده روى هم رفته روى هم ريختن روى هم ريختن اموال روى هم قرار گرفتن برگها روى هم قرار گرفته روى هم قرار دادن روى هم منگنه کردن روى هوايا آب شناور ساختن روى يک پا جستن روى يا داخل روى يخ اسکى کردن روينده بر روى زمين ... شاقولى که روى تخته اى ... ريشه کننده روى چوب ... به طورى که روى هم به شکل ... ... خود را روى جنازه شوهرش ... زندگى کننده روى بدن جانور واژه هاى شامل روى ـ (551) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23