@روى@9
زبان مبدأ: فارسی
معنی فارسی
- واژهنامه · MHM Persian-English Dictionary بازگشت به واژه روى ... حمل تا روى وسيله نقليه بر روى بر روى پايه نشاندن بر روى خود نياوردن بر روى سطح پخش کردن بر روى نقشه نشان دادن برآمدگى روى پوست انسان يا گياه برج و با روى قلعه ى شهر برجستگى روى استخوان به روى صحنه آوردن به شکل روى بيراهه روى بيشه واقع بر روى تپه تک روى تخته پاره روى آب تخته افقى روى نرده پلکان ... تخته روى سرستون تخته مخصوص اسکى روى آب ترن هاى روى خط آهن تزيينات معمارى روى قرنيس ساختمان تزيينات هنرى روى ظروف سفالين ... تصادفى روى دادن تصوير حکاکى شده روى سنگ يا مواد ... تصوير يا نوشته روى ابريشم تصويرى بر روى صفحه رادار واژه هاى شامل روى ـ (551) : 1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , 13 , 14 , 15 , 16 , 17 , 18 , 19 , 20 , 21 , 22 , 23